در حال وضو گرفتن جهت فریضه مغرب بودم صدای گاه و بیگاه انفجار و شلیک گلوله ها نمیتوانست رشته افکار مرا پاره کند و خاطرات ان یار سفر کرده و اخرین نگاهش مرا بخود مشغول کرده بود درون سنگر فرو رفتم هوا کم کم رو به تاریکی میرفت.بعد از نماز گوشه ای کز کردم همزمان با امدن شب صدای وز وز پشه ها و مانورکشنده انها در اطراف ما و گزیدنشان شروع میشد. بی اعتنا به پشه هایی که دیگر شورش را در اورده بودند به عملیاتی که در منطقه دیگر قرار بود انجام گیرد و من نمیتوانستم در ان شرکت کنم و بچه ها یی که به ان منطقه رفته بودند فکر میکردم و بحالشان غبطه میخوردم..عملیاتی بزرگ در شرف وقوع بود و ما طبق دستور باید در خط فاو که فعلا ارام بود جهت اطمینان و احتیاط میماندیم...نگاهم بر خود نمایی پشه هایی که چون دفاعی ازطرف من نمیدیدند هر لحظه جسورتر میشدند بود ولی خودم غرق در افکاری دیگر تقریبا همه دوستان نزدیکم هم به ان عملیات رفته بودند...هوا کاملا تاریک شده بود که مسئول خط که از دوستانم بود به سنگر من امد و گفت که قرار است یک تک کوچک به سنگرهای کمین و خط اول دشمن جهت گمراهی انها از عملیات اصلی زده شود و باید تا ساعاتی دیگر نیروها را اماده کنیم انگاه طریقه عمل را کاملا شرح داد...در اخر گفت حالا دیدی که مردان مومن خدا هیچ گاه به هرز نخواهند رفت.خوشحال ازین خبر خود و بچه های هم قطار را اماده کردم...ساعت حمله فرا رسید به اندک زمانی سنگرهای کمین و دیدبانی دشمن منهدم شد و خط اول انها زیر اتش قرار گرفت و حتی بچه ها درون سنگرهای خط مقدم انها رفته و غنائمی را هم همراه خود اوردند و خسارت سنگینی به خط اول دشمن زدند..ساعات اخر کار بود...به اهدافمان که همان بهم ریزی فکر دشمن از عملیات اصلی و انهدام کمینها و دیده بانهای انها بود رسیده بودیم...پس از ابلاغ دستور برگشت به تمام بچه ها یی که همراه من بودند خبر دادم که با احتیاط کامل از راه امده برگردند چون میبایست تا قبل از اینکه دشمن خود را پیدا کند به خاکریز خودمان برگردیم و در سنگرها پناه گیریم چون مشخص بود که عراق تا چند دقیقه دیگر خشمناک از این غافلگیری جبهه مارا زیر گلوله باران شدید خود به اتش خواهد کشید..به هر بدبختی بود رزمندگان همراه خودم را به عقب هدایت کردم و خود همراه یکی دونفردیگر اخر از همه برای اطمینان از برگشت همه به عقب می امدیم. چند متری من از ان دو عقبتر بودم هنوز به بالای خاکریز نرسیده بودند که صدای انفجار خمپاره شصت میلیمتری مرا وادار به دراز کشیدن کرد خمپاره درست بین من و انها بزمین خورد و انها را زخمی کرد که شدید نبود و خودشان را به انطرف کشیدند.خمپاره شصت تنها خمپاره ایست که موقع بزمین خوردن بدلیل کوچکی سوت نمیکشد وقتی متوجه امدنش میشوی که در کنارت منفجر میشود و به همین جهت انرا خمپاره نامرد لقب داده بودند...صدای انفجارات پیاپی و تیراندازی هر لحظه شدیدتر میشد..انطرف خاکریز همه به سنگرها رفته بودند و اینطرف در فاصله چند متری خط خودی شاید من تنها کسی بودم که مانده بودم صدای انفجارات بقدری شده بود که داراز کش بودن را به بلند شدن ترجیح میدادم بعد از کمی سینه خیز خواستم سریع نیم خیز خودم را به کانال عبور بچه های کمین که از زیر خاکریز رد میشد برسانم همینکه کمی سرم را بلند کردم احساس کردم جسم سنگینی به سرم اصابت کرد.شدت ان بحدی بود که صورتم را محکم بزمین کوبید و بینی و دندانهایم را شکست...صدای ریختن خون با تاریک و تاریک تر شدن دنیا در پیش چشمانم هماهنگ میشد...صدای ناقوس مانندی در گوشهایم میپیچید و دنیا در اطرافم به گردش در امده بود و در این حالت گاهی لرزش شدید دست پایم را که دیگر در اختیارم نبودند احساس میکردم همانطور که در خاک و خون افتاده بودم کم کم ارامشی دلپذیر را حس میکردم خودم را چون پر کاهی در فضا حس میکردم چشمهایم که تنها عضو نیمه فعالم بود رو به تاریکی کامل میرفت ...در حال تسلیم شدن بودم که ناگهان زبانم بحرکت افتاد و نام مبارک امام هشتم (ع)بر زبانم چند بار جاری گشت..چند لحظه ای نگذشت که احساس کردم که لرزش و تشنج اندامم تمام شد...در اخرین لحظه ای که چشمانم بسته میشد دیدم که یکی دو نفر بطرفم میایند ....
اولین صدایی را که شنیدم صدای یزشک معالجم بود که میگفت بهوش امدنت بیک معجزه شبیه است ترکش با سوراخ کردن جمجمه در عمق مغز فرو رفته واسیب شدیدی به جمجمه و مغز زده است و بیرون اوردنش محال است... یکی از ان دو که همراهم بود و مرا به اورژانس خط تحویل داده بود بعدها به من گفت که خونریزی سر و وضع جسمیت انقدر وحشتناک بوده که بهیاران خط به خیال خونریزی مغزی و شهادت حتمیت وبخاطررساندن مجروحانی که امید بزنده بودن بیشتری داشتند تو را عقب نبرده بودندتا اینکه بعد چندین ساعت ما برای خبرگیری از حال تو به انجا رفتیم و ازجریان مطلع گشتیم که با فریاد وپافشاری با ماشین خودمان تا کنار اروند رفته وتورا تحوبل قایقهای امداد دادیم گرچه خودمان هم همعقیده با امداد گرانی بودیم که هیچ امیدی به زندگیت نداشتند.... اما من... تنها چیزی که بیادم بود لحظات مجروح شدنم بود...رسید ان زمانی که با بیمارستان تهران کلینیک و پرسنل مهربانش وداع کردم در حالیکه یادگاری از جنگ در سرم جا مانده بود.. وگاهی از خودم میپرسم...سعادت شفا گرفتن از امام هشتم (ع) بامن بود یا حب دنیا سعادت شهادت ووصال یاربی مثال و پیوستن به دوستان شهیدم را ازمن سلب کرد؟؟؟تا این مهمان ناخوانده هراز گاهی با سردرد های شدید یاد اوری کند بودنش را...اما درد ها بچشم نمی ایند وقتی که اخرین حرفای گلهایی را به یاد میاورم که در اخرین لحظات زمزمه میکردند که ما باید پای این نهال خون بریزیم تا ان جامعه ارمانی ایران اسلامیمان ببار نشیند تا کشورمان عزیزترین باشد وهموطنانمان در بهترین حالات(منظورش زمانی که در خانه بود برای فقرا و ازمندان پول و توشه میبرد وبر اندوهشان میگریست)...و این درد چه دردناکتر از درد ترکش است که میبینم اکنون هیچ نشانی از ارزوها و ارمانهای ان عزیزان بچشم نمیاید اینجاست که درد ها جان میگیرند...کاش....

