تبليغاتX
شهاب اسمانی1

شهاب اسمانی1
.فرهنگی.شعر.دلنوشته.مناسبتهاو...

در حال وضو گرفتن جهت فریضه مغرب بودم صدای گاه و بیگاه انفجار و شلیک گلوله ها نمیتوانست رشته افکار مرا پاره کند و خاطرات ان یار سفر کرده و اخرین نگاهش مرا بخود مشغول کرده بود درون سنگر فرو رفتم هوا کم کم رو به تاریکی میرفت.بعد از نماز گوشه ای کز کردم همزمان با امدن شب صدای وز وز پشه ها و مانورکشنده انها در اطراف ما و گزیدنشان شروع میشد. بی اعتنا به پشه هایی که دیگر شورش را در اورده بودند به عملیاتی که در منطقه دیگر قرار بود انجام گیرد و من نمیتوانستم در ان شرکت کنم و بچه ها یی که به ان منطقه رفته بودند فکر میکردم و بحالشان غبطه میخوردم..عملیاتی بزرگ در شرف وقوع بود و ما طبق دستور باید در خط فاو که فعلا ارام بود جهت اطمینان و احتیاط میماندیم...نگاهم بر خود نمایی پشه هایی که چون دفاعی ازطرف من نمیدیدند هر لحظه جسورتر میشدند بود ولی خودم غرق در افکاری دیگر تقریبا همه دوستان نزدیکم هم به ان عملیات رفته بودند...هوا کاملا تاریک شده بود که مسئول خط که از دوستانم بود به سنگر من امد و گفت که قرار است یک تک کوچک به سنگرهای کمین و خط اول دشمن جهت گمراهی انها از عملیات اصلی زده شود و باید تا ساعاتی دیگر نیروها را اماده کنیم انگاه طریقه عمل را کاملا شرح داد...در اخر گفت حالا دیدی که مردان مومن خدا هیچ گاه به هرز نخواهند رفت.خوشحال ازین خبر خود و بچه های هم قطار را اماده کردم...ساعت حمله فرا رسید به اندک زمانی سنگرهای کمین و دیدبانی دشمن منهدم شد و خط اول انها زیر اتش قرار گرفت و حتی بچه ها درون سنگرهای خط مقدم انها رفته و غنائمی را هم همراه خود اوردند و خسارت سنگینی به خط اول دشمن زدند..ساعات اخر کار بود...به اهدافمان که همان بهم ریزی فکر دشمن از عملیات اصلی و انهدام کمینها و دیده بانهای انها بود رسیده بودیم...پس از ابلاغ دستور برگشت به تمام بچه ها یی که همراه من بودند خبر دادم که با احتیاط کامل از راه امده برگردند چون میبایست تا قبل از اینکه دشمن خود را پیدا کند به خاکریز خودمان برگردیم و در سنگرها پناه گیریم چون مشخص بود که عراق تا چند دقیقه دیگر خشمناک از این غافلگیری جبهه مارا زیر گلوله باران شدید خود به اتش خواهد کشید..به هر بدبختی بود رزمندگان همراه خودم را به عقب هدایت کردم و خود همراه یکی دونفردیگر اخر از همه برای اطمینان از برگشت همه به عقب می امدیم. چند متری من از ان دو عقبتر بودم هنوز به بالای خاکریز نرسیده بودند که صدای انفجار خمپاره شصت میلیمتری مرا وادار به دراز کشیدن کرد خمپاره درست بین من و انها بزمین خورد و انها را زخمی کرد که شدید نبود و خودشان را به انطرف کشیدند.خمپاره شصت تنها خمپاره ایست که موقع بزمین خوردن بدلیل کوچکی سوت نمیکشد وقتی متوجه امدنش میشوی که در کنارت منفجر میشود و به همین جهت انرا خمپاره نامرد لقب داده بودند...صدای انفجارات پیاپی و تیراندازی هر لحظه شدیدتر میشد..انطرف خاکریز همه به سنگرها رفته بودند و اینطرف در فاصله چند متری خط خودی شاید من تنها کسی بودم که مانده بودم صدای انفجارات بقدری شده بود که داراز کش بودن را به بلند شدن ترجیح میدادم بعد از کمی سینه خیز خواستم سریع نیم خیز خودم را به کانال عبور بچه های کمین که از زیر خاکریز رد میشد برسانم همینکه کمی سرم را بلند کردم احساس کردم جسم سنگینی به سرم اصابت کرد.شدت ان بحدی بود که صورتم را محکم بزمین کوبید و بینی و دندانهایم را شکست...صدای ریختن خون با تاریک و تاریک تر شدن دنیا در پیش چشمانم هماهنگ میشد...صدای ناقوس مانندی در گوشهایم میپیچید و دنیا در اطرافم به گردش در امده بود و در این حالت گاهی لرزش شدید دست پایم را که دیگر در اختیارم نبودند احساس میکردم همانطور که در خاک و خون افتاده بودم کم کم ارامشی دلپذیر را حس میکردم خودم را چون پر کاهی در فضا حس میکردم چشمهایم که تنها عضو نیمه فعالم بود رو به تاریکی کامل میرفت ...در حال تسلیم شدن بودم که ناگهان زبانم بحرکت افتاد و نام مبارک امام هشتم (ع)بر زبانم چند بار جاری گشت..چند لحظه ای نگذشت که احساس کردم که لرزش و تشنج اندامم تمام شد...در اخرین لحظه ای که چشمانم بسته میشد دیدم که یکی دو نفر بطرفم میایند ....

اولین صدایی را که شنیدم صدای یزشک معالجم بود که میگفت بهوش امدنت بیک معجزه شبیه است ترکش با سوراخ کردن جمجمه در عمق مغز فرو رفته واسیب شدیدی به جمجمه و مغز زده است و بیرون اوردنش محال است... یکی از ان دو که همراهم بود و مرا به اورژانس خط تحویل داده بود بعدها به من گفت که خونریزی سر و وضع جسمیت انقدر وحشتناک بوده که بهیاران خط به خیال خونریزی مغزی و شهادت حتمیت وبخاطررساندن مجروحانی که امید بزنده بودن بیشتری داشتند تو را عقب نبرده بودندتا اینکه بعد چندین ساعت ما برای خبرگیری از حال تو به انجا رفتیم و ازجریان مطلع گشتیم که با فریاد وپافشاری با ماشین خودمان تا کنار اروند رفته وتورا تحوبل قایقهای امداد دادیم گرچه خودمان هم همعقیده با امداد گرانی بودیم که هیچ امیدی به زندگیت نداشتند.... اما من... تنها چیزی که بیادم بود لحظات مجروح شدنم بود...رسید ان زمانی که با بیمارستان تهران کلینیک و پرسنل مهربانش وداع کردم در حالیکه یادگاری از جنگ در سرم جا مانده بود.. وگاهی از خودم میپرسم...سعادت شفا گرفتن از امام هشتم (ع) بامن بود یا حب دنیا سعادت شهادت ووصال یاربی مثال و پیوستن به دوستان شهیدم را ازمن سلب کرد؟؟؟تا این مهمان ناخوانده هراز گاهی با سردرد های شدید یاد اوری کند بودنش را...اما درد ها بچشم نمی ایند وقتی که اخرین حرفای گلهایی را به یاد میاورم که در اخرین لحظات زمزمه میکردند که ما باید پای این نهال خون بریزیم تا ان جامعه ارمانی ایران اسلامیمان ببار نشیند تا کشورمان عزیزترین باشد وهموطنانمان در بهترین حالات(منظورش زمانی که در خانه بود برای فقرا و ازمندان پول و توشه میبرد وبر اندوهشان میگریست)...و این درد چه دردناکتر از درد ترکش است که میبینم اکنون هیچ نشانی از ارزوها و ارمانهای ان عزیزان بچشم نمیاید اینجاست که درد ها جان میگیرند...کاش....



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط سعید

هنوز چیزی ازاشناییم با تو نگذشته بود که کمال از خود گذشتگی و معرفت و صداقت و خداشناسی تو را دریافتم.رشادت و برد باری تو در جنگ با ان اندام کوچک برای من و همه روز بروز واضح تر میشد.حال دیگر تو برای من نقطه اتکا و باعث دل گرمی بودی محبت تو تا انجا بود که گاهی همه را نسبت به من حساس کرده بود. چشمه های و فا و محبت تو انقدرست که از زبان و توان نوشتن من بدور است وصف کردنشان، اگر تا اخر عمر در هجران تو بسوزم حق دارم

میخوام از اخرین روز بگم.والفجر 8 گذشت همون عملیاتی که تومنو که شیمیایی شده بودم وچشام هیچ نمیدید بیش از ده کیلومتر بکول کشیدی تا تحویل اورژانس بدی نوبت به کربلای 4 رسید همون عملیاتی که بدترین خاطره ها ازش باقی موند با اون همه نیرو لو رفت تا این روزا تو بودی و من و من بودم و تو محبت و صفا بود و جدا نشدن یک لحظه ای تو ازمن من وتو بودیم و خداو نماز شبهای پنهانی و دوست داشتنی و تماشایی تو بود.روزها چون برق باد گذشت و من سرشار از صفای وجود تو وقلبم مالامال ازعشق و دوستی تو بود تا ان شب که در سنگر انتظار برای شروع عملیات او امد."او از بچه های عملیات و اطلاعات بود که کلا در میان رزمندها از جایگاه خاصی برخوردار بودند و همه حتی فرماندهان به انها به دیده احترام مینگریستنداو برادر دوست شهیدم بود که در مجنون به شهادت رسید و این برادر بجای داداش شهیدش به نبرد امد.هیجان طلب اهل ورزش و فوتبالیستی تام.او بعد حضور در جبهه و ملحق شدن به بچه های اطلاعات چند بار در نفوذ به خاک عراق مشرف به کربلا هم شده بود در والفجر 8 کاملا شیمیایی شد که بعد از اعزام بخارج و برگشت از انجا استراحت مطلق را نپذیرفت و باز با همان چشمان کم دید و چهره ای که سوخته بود به ایمید انکه به ارزویش که همان شهادت و نماندن هیچ نشانی از او بود دوباره پا به جبهه نهاد من اورا میشناختم از کودکی اما او تورا نمیشناخت و متعجب شدم وقتی تورا صدا زد انگار که دیر زمانیست تو را میشناسد با عذر خواهی از من او تو را با خود برد...ومن باز نگران شدم این حرکات برایم اشنا بود و حس بدی بهم دست داد بوی جدایی به مشامم میرسید.دران لحظه حساس که یه نیروی اطلاعات هزاران مشغله دارد انهم ادم وظیفه شناسی چون او چگونه بود که یاد تو افتاده بود چه بتو گفت هرگز نفهمیدم چه بینتان گذشت به من نگفتی یک ساعتی که با هم بودید با رفتنتان رفت :

میان عاشق و معشوق رمزیست... چه داند انکه اشتر میچراند...

تو بر گشتی اما دیگر تو نبودی دیگر در این دنیا نبودی انگار تو را بردند و کس دیگری اوردند.برایم سخت بود اما تو هیچ نمیگفتی ان عملیات با تمام تلفات و سختیش و ناکامیش تمام شد و اوهم بدن پاکشو بدست امواج خروشان اروند سپرد درحالیکه تیری از خصم سر پاکش را شکافته بود و به ارزویش که همان بر نگشتن حتی پاره ای از پیکرش به شهرش بود رسید. چند روز تا عملیات کربلای پنج مانده بود .مسئولان میخواستند از اینهمه نیرو که درکربلای 4 بکار نیامده بود درعملیاتی دیگر بکار برند و تو همچنان از من دوری میکردی و گاهی که ناراحتی زیادم را میدیدی فقط میگفتی خواهش میکنم تا بعد این عملیات صبر کن خودت همه چیز را میفهمی که چرا باید بدوریم عادت کنی"میدانستم چه میگویی ولی قبولش برایم مشکل بود.روزهای نبرد رسید و تو باز حماسه ها افریدی کربلای پنج عملیاتی در اوج نبرد خسته کننده و نبردی نابرابر جنگ تانک با انسان و قتل گاه سه راهی مرگ...وای که در این سه راهی چها که نگذشت تا ان روز که در گیری بشدت ادامه داشت اتش و دود همه جا را فرا گرفته بود تانکهای دشمن خاکریز هارا هم با گلوله صاف میکردند خستگی و تشنگی امان همه را بریده بود چندیدن روز نبرد سنگین و بیخوابی تاب را ازهمه گرفته بود فقط ایمان بود که ما را بر سر پا نگه میداشت در ان عصر تیره که اتش وخون جبهه را فرا گرفته بود تو ناگهان گفتی که باید داداشتو ببینی که در سنگری بعد سه راه مرگ بود فرصت نبود که نگزارم بری اتش مثل باران از همه طرف برزمین فرو میریخت که ناگهان دیدم تو نیستی به طرف سه راه مرگ نگاه کردم دیدم که میروی یک لحظه برگشتی و با ان لبخند فراموش نشدنی برویم خندیدی و دست تکالن دادی انگار خداحافظی کردی منم دست تکان دادم و بهت علامت دادم که زود برگرد..اما ساعتها گذشت و خبری از تو نشد تا انکه بچه هایی که از انطرف میامدند خبر از ندیدن تو دادند. اظطراب وجودم را فرا گرفت و تمام جای جای مسیر رفتنت را گشتم و انگار که تو انجا نبوده ای هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم از طرفی فراق تو تابم را برده بود و از طرفی وظیفه ام فرصتی برای اندکی رفع اندوه نمیگذاشت. روزها گذشت ماهها سپری شد و سالها گذشت جنگ تمام شد ازادگان امدند و تنها چیزی که نصیب ما شد دو پای سوخته بود که در معراج شهدا مانده بود و خانواده ات انها را شبیه به پای تو میدانستند.بعد رفتن فهمیدم که چرا انروزها عوض شدی چون رفتنت را حس کردی خواستی از من دور باشی که به دوریت عادت کنم اینهمه وفا و معرفت را از که اموختی؟ هرگز ان خواهش اولت را و ان خنده اخرت را فراموش نخواهم کرد همان خنده ای که قبل از پروازت به اسمان برویم زدی زیبا و دوست داشتنی من میگویم که تو فرشته ای بودی که خدا خود تو را به اسمانها برد

از اسمان بیکرانه مرا میبینی که هنوز در فراقت دیده ام گریان است...؟؟؟؟



نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط سعید

اين روزها وشبها دلم گرفته است غصه وبغض امانم نميدهد نامش را كه ميبرم اشكم برگونه هايم ميغلتد اورا ميشناسم.از كودكي با نامش خو گرفته ام با نامش بلند شده ام وبا نامش راه رفتن را اموخته ام  وصف رشادت هايش عبادت هايش شمشير ذوالفقاریش يتيم نوازيش و خشمش رادر مقابل ظالمان ودست نوازشش را بر سر درماندگان نان ونمك خوردنش را شنيده ام اوكه اولين يار پيامبر وبرادر خوانده اش بود اوكه دلاور بدرو خيبر بود او كه اگر نميبود هم كفوي براي زهراي اطهر نبود او باباي حسن مظلوم وكريم است او باباي زينب است اگر اشك ميگذارد واگر ناله امانم ميدهد بگويم او باباي حسين شهيد وعلمدارش عباس وفا دار است او كه در خانه حق بدنيا امد ودر خانه حق فرق مطهرش بدست شقي ترين عالم شكافته شد او مولايم ومقتدايم واميرم علي است. اری هم او که تنها او و فرزندانش تنها وارثان رسول و خلیفه خدا بر زمین و تنها میزان دین و ایمانند قران ناطق علیست و جز او زبانی خدایی نباید و نشاید تا فرزند برومندش بیاید. اری هم او که دین داران بی معرفت و پینه بسته جبینان خانه نشینش کردند زهرایش را کشتند ظلمی که بر مولایم رفت از کسانی و مسلمانانی بود که نماز شبهایشان شهره افاق بود ولی برای چند روزی ریاست و دنیاداری او و اولادش را تنها گذاشتند.مولايم از لبهاي مبارك بگويم كه بر گونهاي بهترين جوانان بهشت وبر دستان عباس بوسه زد يا از زبانت كه جز حق نگفت از قدمهايت كه جز حق نپيمود واز دستانت كه جز درراه حق شمشير نزد وجز حق ننوشت وچه درماندگان ويتيماني را كه نوازش نكرد از كوله باري كه هرشب براي يتيمان ميبردي بگويم يا ازانفاق انچه دوست داشتي براي ديگران.از ناله هاي شبانه ات برسر چاه بگويم يا از درد جفايي كه بر زهرايت رفت از نگرانيت از براي اينده مسلمين بگويم يا ازدرد فراق مرادت رسول اكرم(ص)از ناداني امت زمانت بگويم يا ازكينه دشمنانت همانها که زخم شمشیر برانت کینه هایشان را در دلهای پلیدشان جوشان گذاشته بود تا با دنیا داری کسانی که خود را وارث سنت رسول و قران میدانستند تو خلیفه و امام بحق رسول و خدا را کنار زنند و کینه احد و بدر و خیبر را ناجوانمرادنه با شکافتن پهلوی زهرایت و کشتن یک یک فرزندانت ارامش بخشند.اي قران ناطق تو چه ميديدي وقتي بر روي مبارك حسن مينگريستي تو چگونه اه ميكشيدي وقتي گلوي حسينت را در روز عاشورا پيش رو مياوردي از نگاهت به دستان عباس نميگويم كه ديگر.......

مولايم گفته اند برايم كه همواره ميخواستي كه براي امتت بگويي تا بدانند چه بد مردمي بودند كه از تو نپرسيدند حتي زماني كه در استانه راحتي از دستشان بودي وخواستي كه از تو بپرسند وانها نپرسيدند. مولايم تحمل اينهمه درد برتو اسان بود يا درد گناه پيروانت من ميدانم  تحمل كدام برتو اسان بودزيرا از ان همه درد نناليدي اما گناه وخطاي پيروانت تورا ازردورنجاند.انجا كه خبر ازعراق ميرسد كه زنها در كوچه ومعابر در كنار مردان بيمهابا امدورفت ميكنند.قلب مقدستان به درد امد و بر سرشان فرياد براوردي كه :

اي مردم عراق،خبر بگوشم رسيده كه زنها ودخترانتان در كوچه وبازار شانه هاشان به شانه هاي مردها هنگام راه رفتن ميخورد. ايا حيا نميكنيد،لعنت خدا باد بر مردي كه غيرت ندارد.

نميدانم مولاي من شايد اين فرموده ي شما براي مردم انزمان عراق بوده است نه از براي ما!!!!

رازاين قصه را نميدانم كه تو در خانه حق بدنيا امدي ودر خانه حق به لقا يار رفتي در بهترين روزها وشبهاي سال.اي قران ناطق سر چيست كه شهادت  شما در شب نزول قران است وشبهاي قدر كه خود به تنهايي با هزار ماه برابرند شبهاي عزاداري شمايند.دعايمان كن تا ان شويم كه شما ميخواهي مولايم از خدا بخواه تا حيا كنيم ومهربان باشيم وبر ضعيفان رحم نماييم مولايم شنيده ام تو در قبر هم پيروانت را نجات ميدهي كمك كن كه در صف يارانت باشيم.اکنون بیشتر از همیشه  شیعیانت تنهایند دردمند و سردرگمند از خدا براي رستگاري ونجات و سربلندی  شيعيانت در دنیا و اخرت مدد خواه تاجوانانمان براه راست ايند ودر اين دنياي غرق در زر وزيور و زور وفساد در نزد  فرزند خلفت مهدي موعود(عج)سربلند بيرون ايندوبخواه از خدا براي تعجيل در فرج مبارکش.

اكنون كه در سوگت نشسته ايم وتو حبيب حق را واسطه خود وخداي خود كرده ايم ودر اين شبهاي مقدس قدر ناله ي توبه سر داده ايم.از خداوند منان خواهانيم دلمان را بلطفش جلا دهد وگناه وخطايمان بشويدوراه راست را دراين دنياي تاريك برايمان روشن وهموار گرداند از فريب شيطان در امانمان كند كه سخت در استانه ي فريبيم واماده گناه.رفتگانمان را بيامرزد بيماران را شفا عنايت گرداند وفرج صاحب و اقايمان را معجل گرداند واز عابدان و مسلمانانی نباشیم که او را بخاطر مقام  و بخلمان تکذیب کنیم  خدایا بمیران مرا اگر زنده بودنم  و کارهایم دل محبوبم را میازارد.خدایا تا زنده ايم عنايت حضرتش را ازما برندار.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط سعید

باز هم ماه مبارك رمضان از راه رسيدماهي عزيز باكلي خاطره وعشق وصفا. بازهم اومد تا دلهامونو سيقل بده محبت را

همدلي را وهمه خوبيها را يادمون بياره اومد بگه كه اگه دل به نجواي رمضان بديد ديگه از هر چه كينه وحسد وبخل ريا

هست دور ميشيد اومد بگه كه در رمضان دارا وندار معني نداره هرچه هست مال همه است عشق ومحبت وكمك به يكديگر

است اومد تا مارو به منبع عظيم افرينش نزديك كنه حجابي كه در طول يكسال بين ما وخالق ما در اثر خودبيني وگناه ايجاد

شده را از بين ببره... رمضان با دعا هاي سحريش با اواي دلچسب قبل افطارش با سفره هاي افطاري كه همه دورش يكدل

بعد يك روز روزه داري ميشينن باقشنگي لحظه هاي پيش از اذان صبح كه مادر بزرگا بعد خوردن سحري با چادر سفيدشون

سر سجاده منتظر اذان صبح به ذكر گفتن مشغولندوبا روزه هاي كله گنجشكي كودكان و.و.و همه ي قشنگي هاي ديگرش باز

اومد ومن رسيدن اين ماه را به همه اهل رمضان تبريك ميگم طاعات و عبادات همتون مقبول درگاه ایزد منانو کردارمون مورد عنایت اقامون(عج)

چهل روز بود که در خاک مجنون، لیلی، مجنون رابه دنیا سپرد و خود بال به اسمان بیکرانه گشود به یاد اخرین نگاهش به چشمانم دیدهایم هنوز گریان بود و دلم ناارام و بیقرار سر بر زانو نهاده بودم و بیاد ان مهربان دوست داشتنی از اطرافم بیخبر،احساس کردم نگاهی گرم برمن خیره گشته است نگاهی اشنا ،خواستم ببینم صاحب این نگاه نافذ کیست که سنگینی نگاهش را اینچنین احساس می کردم،که به چشمان تو برخوردم نگاهی مهربان دوست داشتنی گرم و تسلی بخش،انگار با نگاهت دلداریم میدادی،کمی بخود امده ارام گرفتم" این شهید دوستت بودیا برادر؟" روبرویم نشستی گفتم" او خود من است او نیمه دیگرم بود او همه خاطرات پاننزده سال زندگی ام بود"با اینکه دوسالی از من کوچکتر بودی ولی معرفت و صداقت و از خود گذشتگیت در همه جا مرا به تعجب وامیداشت، نو جوانی عارف،صدای دلنشینت هنوز در گوشم طنین انداز است"میشود من نیمه دیگرت باشم و در خاطرات اینده ات سهیم"انگار کلام او بود که اززبان تو گفته میشد متحیر شدم،چه میتونستم بگویم چشمان درخشانت از ان سو شیرینی کلامت و ارامشی که یافته بودم نگذاشت بگویم من بعد او دوست نمیخواهم..وقتی گفتم من اینجا نمیمانم برمیگردم جبهه نمیدانم تاکی..گفتی"خوب منم میام"گفتم هر دوستی که با من اومده شهید شده شاید بخاطر شومی یا کم سعادتیه منه نمیترسی؟ "نه مگه شهادت ترس داره اونم وقتی تو با منی تو شدی نردبان سعادت دوستات" گفتم نردبانی شوم‍‍‍!!!؟؟؟"شوم نه،تو قلاب میگیری تا دوستات به اسمون برن"با خنده تلخی گفتم" خودم اخرش خورد میشم دیگه طاقت نمیارم خسته میشم زیر دست پا له میشم دیگه رو پای خودمم نمیتونم وایسم چه رسد به بالا رفتن" و تو با تموم و جودت گفتی "اخرش همه با هم دستت را میگیرن و بالا میبرنت"از صداقت و سادگی و صفات عشق کردم خندیدم پیشانیت را بوسیدم و خواستم دور بشم که صدای دلنشینت بلند شد"منم بیام"برگشتم و نگاهت کردم چی میتونستم بگم؟ دستمو دراز کردم،هیچ وقت لحظه ای را که با شوق و لبخند پیروزی به طرفم امدی را از یاد نمیبرم.در حالی که با تو میرفتم در فکرم میگذشت خدایا این بنده عزیز درگاهت نمیدونه من هیچی نیستم اون کجا و من کجا عشق و معرفت و عرفان و خود شناسی اون کجاو سستی من کجا من باید به او التماس کنم من باید خدا را شکر کنم که همراه او شدم من که پر بودم از گناه و خطا شاید بواسطه او کمی بخود بیام...اما شاید تو میدونستی که من بنده عاصی و حقیری بیش نیستم شاید تو میدونستی با اون وفای بیحدت و اومدی که دستمو بگیری و راه را نشونم بدی... یادم به اخرین حرفای ان روز میاد که خواهش کردم" دوست دارم هر وقت تشنت شد من برات اب بیارم هرجا که بودی" خندیدی و گفتی " اخه من از تو کوچکترم وظیفه منه نه شما "گفتم"میدونم ولی دوست دارم قبول کنی این تنها خواهش منه" وقتی اصرار مرا دیدی قبول کردی.. من چقدر ظاهر بین وساده بودم که فکر میکردم با این کار و ساقی شدن برای تو خدمتی انجام دهم و حد اقل رسم دوستی را بجا بیاورم اما قافل بودم از اینکه این درخواست من باعث ازار تو خواهد شد زیرا تا لحظه اخر هرجا که من بودم حتی در اوج تشنگی تقاضای اب نکردی تا من را بزحمت نیندازی

دوستانی که سوال کردن...اره خاطرات فوق کاملا واقعیه حالا با یه خورده دست کاری تو جمله ها...............................دامه دارد



نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط سعید

دران هنگامه شور و نشاط نو جوانی و غوطه خوردن دردریای شادی با هم بودن،تقدیرجوری دیگر رقم خورد خبر هجوم دشمن به مرزهای غربی میهن فکرما را به خود مشغول کرد،تا اینکه بعد اصرارهای مکرر و سماجت فراوان بخاطرممانعت از حضور ما در نبرد بدلیل سن کم،بعد گذشت دو سال از جنگ عاقبت خود را در دشتهای جفیر دیدیم.حضور در بین بهترین مردان ایران زمین رزمندگانی که جز خدا و عشق به میهن هیچ نمیدیدند و نمیخواستند جز رضای حق،انهم در کنار تو چه لذت بخش بود.چه شیرین بود رازو نیازت،و چه جالب بود که ان وجود پر مهرکه ازارش به موری نمیرسید انچنان محکم و شیر دل،جسور و شجاع بود.خاطرات اموزشهای دشتهای جفیر و ازادگان،سرزمینهایی که همراه اسمان خوزستان شاهد فریادها، خندها، شوخی ها، رازو نیازهای شبانه توو مهرورزیهای بی دریغت بود،هنوزم ان دیار بر قدمهای محکم تو و دیگر مردان خدابر زمین خود میبالد.تا اینکه ان روز ما وارد خط مقدم شديم چندين روز از عمليات خيبر ميگذشت وعراق علي رقم پاتكهاي فراوان وشديدش نتونسته بود غير از قسمت كوچكي از جزيره جنوبي را باز پس بگيرد . ما پس از دوهفته كه در جزيره شمالي بعنوان احتياط نيروي مستقر در خط بوديم ودر اون مقر همواره زير بمباران شديد هواپيماهاي دشمن قرار داشتيم چون هنوز جاده معروف خيبر درست نشده بود وازيك پل متحرك جهت عبور ومرور استفاده ميشد كه ان هم زير اتش دشمن بود امكان اوردن سلاحهاي ضد هوايي به قدر كافي نبود وبه همين جهت جنگنده هاي دشمن با ارامش خيال در اسمان به پرواز در ميامدندو هر كار كه لازم بود ميكردند.اين چند روز انتظار براي ورود به خط با ان همه بمباران دشمن مارا شديدا خسته كرده بود(گذشته ازچند ماهي كه در اموزش واماده باش و شروع عمليات بوديم)پس از ورود به خط مقدم در سنگرهاي خود جا گرفتيم خاكريز خيبر بسيار كوتاه بود به حدي كه با اينكه كانالي هم وسط ان حفر كرده بودند باز براي تردد ميبايست خميده راه ميرفتيم جزاير خيبر در احاطه اب بود ودر انتهاي خط كه در نزديكي ما بود دژ بلند وعريضي وجود داشت كه مانع نفوذ اب به درون خط ماميشد . مسافت خط ما با دشمن صد متر بود كه تا يك كيلومتر هم در بعضي نقاط ديگر ميرسيد.در يكي از سنگرهاي نزديك دژ من و او و يكي ديگر از رزمندگان جا گرفتيم.روز دوم ورود ما به خط مقدم رسید ان روز فراموش نشدنی، در عصران روز من در سنگر استراحت بودم واو در سنگر نگهباني ناگهان هم همه اي طول خط را فرا گرفت داد وفرياد هر لحظه بيشتر ميشد تا اينكه من بيرون امدم وديدم تعدادي به طرف عقب با شتاب در حركتند و به من گفتند كه دژ شكافته واب در حال ورود به خط است وسنگرهاي اولي همه در زير اب فرو رفته اند بايد به عقب برويم من شتابان تجهيزات خود را پوشيده وبيرون امدم تا ببينم دوستم كجاست ودستور فرماندهي چيست در همين حين گرد وغبار هم منطقه را فرا گرفت چند نفر از مسئولين خود را كنار ما وتعدادي كه هنوز انجا مانده بوديم رساندند وقرار بر اين شد كه جلوي پيشروي اب را به هرشكل ممكن بگيريم چون تخليه خط اول برابر با از دست دادن جزاير بود كار شروع شد اوردن گوني هاي پر از خاك كه اطراف سنگرها بود وپر كردن گوني هاي خالي وبردن انها براي سد كردن راه اب. رفت وامد ما دشمن را متوحش كرد وبا ارپي جي وتير مستقيم وخمپاره خط ما را زير اتش شديد گرفت.گرد وغبارباعث كندي كار بود ولي از طرفي ديد دشمن را كم ميكرد كه نتواند وضع ما را تشخيص دهد. شايد انروز اگر دشمن از هم گسيختگي جبهه ما را متوجه ميشد با يك حمله كار را يكسره ميكرد اما به لطف خدا او با وحشت فقط اتش شديدش را بر سر ما ميباريد تا هر لحظه گلي از بوستان اين خاك بر زمين در غلطد وبه لقا دوست شتابد.در همين وضع اشفته دوستم را ديدم كه درحالي مشغول نگهباني وديده باني بود كه در اطرافش هيچ گوني براي حفاظت نبودچون انها را برای سد اب برداشته بودند از او خواستم كه انجارا بدليل خطرناكي ترك كند اما اوامتناع كرده گفت حال كه شما مشغوليد يك نفر بايد مواظب دشمن باشد ومرا به ادامه كار تشويق كرد.در حین رفتن یکبار دیگر نگاهش کردم خنده قشنگش انگار مجنون رامحو خود کرد با همان تبسم زیبا مرا تشویق به تلاش کرد از او دور شدم بلاخره پس از چند ساعتي تلاش نزديك غروب نفوذ اب مهار شد از خستگي هر كدام كه غرق در گل ولاي بوديم چند لحظه اي را در گوشه اي افتاديم نگاهم را به اسمان غبارالود دوخته بودم انگار همه، همچون من در حال شكرگزاري از خداوند متعال براي تمام شدن كار بخوبي بودند. نا گهان بياد دوستم افتادم سراسیمه از جا پریدم ودویدم تازه انجا متوجه وضيت دردناكي شدم كه هر قلبي را به درد مياورد تعداد زيادي از دوستان رزمنده در حال كار بشهادت رسيده بودند وتعدادي مجروح هم در حال ناله بودند كه با كمك بچه ها به عقب برده ميشدند.شتابان به طرف سنگر نگهباني براه افتادم دلم شور ميزد هر چه جلو ميرفتم لرزش پايم بيشتر ميشد قلبم بشدت ميطپيد تا به سنگر مذكور كه ديگر اثري از ان نبود رسيدم در فرورفتگي ان در سينه خاكريز پاهايش را ديدم زانوانم سست شده بودخدایا نکند...نه...زبانم بند امده بود به كنارش امدم و اورا ارام با بدني غرق خون در حالي كه ديده به اسمان دوخته بود و ان تبسم زیبا يافتم زانو هايم خم شد كنارش نشستم خوابیده ای؟؟؟ پس این خون سرخ بر روی سینه ات چیست؟؟ چشمان قشنگش را بوسیدم وبستم سر بر سينه اش نهادم دلم میخواست دیگر بلند نشوم که دنیای بی او را درک کنم مات و مبهوت تمام بغضهای عالم بر گلویم فشرده میشد انگار اندامم فلج شده بود،ارام ارام در حال گريستن با جسم خونينش زمزمه كردم......

اي فلك بر ما عجب گشتي كبود

اين چنين هجران قرار ما نبود

رفت اسان از برم ياس سپيد

اف بر ان دستي كه ان گل را بچيد

ادامه دارد......



نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط سعید
درباره وبلاگ

سلاممممممممممم
خوش امدید

aa_s.sh2006@yahoo.com
bahar 20